تبليغاتX
آه ای فلک

حال اگر يابم دعايت مي كنم

جان اگر خواهي فدايت مي كنم

با توام هرلحظه...تنها نيستي

گوش كن هرشب صدايت مي كنم...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 21:14 |
من پریشان دیده می دوزم بر او

بی صدا نالم که : اینست آنچه هست

خود نمی دانم که اندوهم ز چیست

زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست...

+ نوشته شده توسط در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:8 |

رفاقت جز صداقت نیست ای عشق
دلم را جز تو طاقت نیست ای عشق
دلم را دست دلتنگی سپردی
و این رسم رفاقت نیست ای عشق...

+ نوشته شده توسط در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:4 |

 تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم

تويي آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس مرغي اسيرم

ز پشت ميله هاي سرد تيره

نگاه حسرتم حيران به رويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر به سويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خاموش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها هر صبح روشن

نگاه كودكي خندد به رويم

چو من سر مي كنم آواز شادي

لبش با بوسه مي آيد به سويم
اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر كه من مرغي اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان مي كنم ويرانه اي را

اگر خواهم كه خاموشي گزينم

پريشان مي كنم كاشانه اي را...

+ نوشته شده توسط در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:3 |

در تمام لحظه هایم اشک غوغا می کند

مرگ می خندد به رویم ، غم بغل وا می کند

غربتی تبدار روی شانه هایم می خزد

زیر بار درد ، دل آتش تمنا می کند

از عطش سرشار می گردد دل پر درد من

بعد در زنجیر غربت ، فکر دریا می کند

گفته بودم : مرگ را می خواهم از دل ، زود زود

وقت مردن ، جان من از ترس حاشا می کند

راز را جا می نهم در کنج پنهان دلم

اشک می آید مرا رسوای رسوا می کند...

+ نوشته شده توسط در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 20:27 |

قفس داران سکوتم را شکستند

دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پا به پای عشق رفتن

پر و بال عبورم را شکستند

مرا از خلوتم بیرون کشیدند

چه بی پروا غرورم را شکستند

تمنا در نگاهم موج می زد

ولی رویای دورم را شکستند...

+ نوشته شده توسط در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 20:20 |

دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیری است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق سری به خانه ی ما نزدی...

+ نوشته شده توسط در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 20:14 |

مارا نبود دلی که خرم گردد

خود بر سر کوی ما طرب کم گردد

هر شادی عالم که به ما روی نهد

چون بر سر کوی ما رسد غم گردد...

+ نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:34 |

آن دل که تو دیده ای ز غم خون شد و رفت

وز دیده ی خونگرفته بیرون شد و رفت

روزی به هوای عشق سیری می کرد

لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت...

+ نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:33 |

افسوس که کس با خبر از دردم نیست

آگاه ز حال چهره ی زردم نیست

ای دوست برای دوستی ها که مراست

دریاب که تا درنگری "گردم" نیست...

+ نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:32 |

دردا که در این سوز و گدازم کس نیست

همراه درین راه درازم کس نیست

در قعر دلم جواهر راز بسیست

اما چه کنم محرم رازم کس نیست...

+ نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:31 |

همواره دم از نفاق با هم بزنند

یا حرفی از این سیاق با هم بزنند

یک بار نشد عقربه های ساعت

یک دور به اتفاق با هم بزنند...

+ نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:29 |

خوشا تصویر چشمانم تو باشی

همیشه راحت جانم تو باشی

دلم کاشانه ی سرد سکوت است

خوشا روزی که مهمانم تو باشی...

+ نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:28 |

یک بوسه ز لبهای تو در خواب گرفتم

گویی که گل از چشمه مهتاب گرفتم

در برکه اشکم همه دم نقش تو دیدم

این هدیه ی خوبیست که از آب گرفتم

هرگز نتوانی که ز من دور بمانی

چون در دل خود عکس تورا قاب گرفتم...

+ نوشته شده توسط در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 19:56 |

دیرگاهیست که تنها شده ام

قصه ی غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بیتاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام...

+ نوشته شده توسط در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 19:55 |

در درون ذهن من هرگز نمی میرد کسی

مرگ احساس مرا ماتم نمی گیرد کسی

رفته ام من سال ها از خاطرات این و آن

یک سراغ ساده هم از ما نمی گیرد کسی...

+ نوشته شده توسط در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 19:54 |

طاقت من ، طاقت دل ، طاقت سنگ است

غزل پریده رنگ است ، دل ترانه تنگ است

نه در زمین ، نه در زمان جای درنگ است

بیا که وقت تنگ است ، مرا حوصله تنگ است

هر کسی همنفسم شد ، دست آخر قفسم شد

من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد

اون که عاشقانه خندید ، خنده های منو دزدید

پشت پلک مهربونی خواب یک توطئه می دید

رسیده ام به ناکجا ، خسته ازین حال و هوا

حدیث تن نیست مرا ، طاقت من نیست مرا

طاقت من نیست مرا...

+ نوشته شده توسط در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 19:53 |

چه می شد فکر ماندن بودی ای عشق

برایم وصله ی تن بودی ای عشق

در این دنیا که چیزی سهم من نیست

چه می شد قسمت من بودی ای عشق...

+ نوشته شده توسط در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 19:52 |

بی وفایی کن وفایت می کنند

با وفا باشی جفایت می کنند

مهربانی گرچه آیینی خوشست

مهربان باشی رهایت می کنند...

+ نوشته شده توسط در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 19:51 |

بر خاک بخواب نازنین ، تختی نیست

آواره شدن حکایت سختی نیست

از پاکی اشک های خودم فهمیدم

لبخند همیشه راز خوشبختی نیست...

+ نوشته شده توسط در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 19:51 |

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

وای بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمی فهمی اندوه مرا...

+ نوشته شده توسط در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 19:50 |

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 23:33 |

تو مرا مي فهمي ... من تو را مي خواهم

و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است...

تو مرا مي خواني

من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني "تا ابد در دل من مي ماني"...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 23:32 |

دلم رفت و دگر جاني نمانده

به ابر ديده باراني نمانده

ببين اين حال و احوال خرابم

بجز درد و پريشاني نمانده...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 23:31 |

تو را مي خواستم تا در جواني

نميرم از غم بي هم زباني

غم بي هم زباني سوخت جانم

چه مي خواهم دگر زين زندگاني...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 23:30 |

عصري است غريب و آسمان دلگير است

افسوس براي دل سپردن دير است

هر بار بهانه اي گرفتيم و گذشت

عيب از من و توست ، عشق بي تقصير است...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 23:29 |

من منتظرت شدم ولي در نزدي

بر زخم دلم کمی تو مرهم نزدي

گفتي كه اگر شود مي آيم اما

مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 23:28 |
در غريبي ناله ها کردم کسي يادم نکرد ،

در قفس جان دادم و صياد آزادم نکرد،

ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود،

آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 23:27 |
گريه هم با من دگر نامهرباني مي کند 

قلبم اما گريه هايش را نهاني مي کند


اشک تنها مونس شبهاي تارم بود و بس

اشک هم با غم دگر اما تباني مي کند


بلبلي در زير باران نگاهم لانه داشت

اينک اما جغد شومي نغمه خواني مي کند


باغ قلبم از هجوم دردها پاييز شد 

غصه هم در آن به شادي باغباني مي کند...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 23:25 |

مگذارید که بی باده بمانم گاهی

مگذارید که از دل برآرم آهی

همه جا هر روز و هر شب شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

روز مرگم همگی دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

بر نمازم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید آن وفادار برفت

آن جگر سوخته زین دار جفا کار برفت

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 23:23 |